ابن خلدون ( مترجم : م . محمد پروين گنابادى )

1281

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى )

و بسبب اين جامهء نو گوئى ردائى پيچيده شده است ، ولى او داراى نوك قرمز و پنجهء حنائى رنگى بود و رشته‌هاى جواهرى بر گردن خود داشت . در ميان شاخه‌هاى درخت همچون عاشق دلباخته‌اى نشسته بود . قمرى بر يك بال خود تكيه كرده و آن را بالش قرار داده و بال ديگر را بر خود پيچيده و آن را لحاف خويش ساخته است . او از عشقى كه در دل داشت شكايت ميكرد و از اين رو منقارش را به سينه‌اش چسبانيد و فرياد برآورد . گفتم : اى كبوتر ! ديدگان من بخواب نرفته است ، ولى مىبينيم كه تو پيوسته اشك از ديده ميبارى ؟ ! گفت : آنقدر گريستم كه اشكى در ديدگانم بجاى نمانده است و ناچار در تمام دوران زندگانيم بايد ناله و زارى كنم . گريهء من براى از دست دادن جوجه‌ايست كه از لانه‌ام پريد و ديگر باز نگشت و من از عهد نوح با گريه و اندوه هم آغوش شده‌ام آيا وفا و پاسدارى حقوق چنين است ؟ بديدگانم در نگر كه از بس گريسته مجروح شده است ؟ و حال اينكه در ميان شما اگر كسى يك سال گريه و زارى كند ميگويد : اين ناله و زارى جانكاه مرا رنج ميدهد گفتم : اى كبوتر ! اگر تو در اين درياى بيكران غمى كه من غرق شده‌ام فرو ميرفتى از حال زار من اندوهناك ميشدى و سيل اشك از ديدگانت جارى ميساختى . و اگر اين « آتش سوزانى » كه در درون من هست در دل تو جاى ميداشت ، شاخه‌هائى كه بر روى آنها نشسته‌اى بخاكستر [ 1 ] مبدل ميشد . و هم اكنون چندين سالى است باندازه‌اى رنج هجران را تحمل كرده‌ام كه از « شدت لاغرى » به چشم ديگران نمىآيم و آنقدر لاغرى و رنجورى جسم مرا فرو پوشيده است كه جز مشتى استخوان از من باقى نمانده و اين لاغرى مرا از چشم

--> [ 1 - ) ] چاپ پاريس : دما و كان چاپ ( دار الكتاب اللبنانى ) ما كان . و دسلان . رمادكان ، تصحيح كرده و من هم تصحيح او را ترجيح دادم بخصوص كه در نسخهء خطى « ينى جامع » كه بعدا در دسترس من قرار گرفت نيز ( رماد ) است و حدس دسلان كاملا صحيح است .